تبليغاتX
تلخم ...مثل قهوه اسپرسو...






تلخم ...مثل قهوه اسپرسو...

من ... اما ... دیگر ... کمی ... عاشق ... نیستم .

+ یه قدم حرکت ... بعدش خدا ...

+ سلام ... حال ما خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند ...

+ پشت پنجره رو ی صندلی ام نشیسته ام و به خیابان و به شر شر بارانی که نمیبارد زل میزنم ... با ریتم موزیک سرم را تکان تکان میدهم و مرور میکنم خاطراتی که نداشته و حالا هم ٬ نه ... مشروبم را - ایستک - تا ته سر میکشم ٬ یه جا هفت میوه ... گردنبدی که از او هدیه نگرفته ام ولی او با دستهای خود به گردنم آویخته باتکان من تکان تکان میخورد... . موسیقی اصلا شامل حال من نمیشه و ده گیگ دوپس دوپس و دنگ دنگ و عشق هایی که هنوز نچشیده و شاید اصلا هم دوست نخواهم داشت چشید... .

+ دیشب شب بود ٬ هوا هم تاریک بود ... اما من هم خیلی خوب دیدم و هم چند ساعتی بیشتر از همه شنیدم وزندگی کردم ... بیشتر از همه ٬ حتی د زدان ٬ حتی قاتلان و حتی ... .

+ من کمی میخواهم بمیرم ...

+ شهر بارونی نیست ... کمی بارون به من قرض میدی ؟

+ مرد بارونی حتی با من خدا حافظی هم نکرد ...

+ از نو برایت مینویسم ... حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن ...

 

پ  ن : رمز چه چیز خوبیه !

پ ن ۲ : از حالا ٬ از دوری ات ٬ دقیق تر از ثانیه های ساعت دردمیشکم .

پ ن ۳ : منتتظرت میمانم در باد ٬ تا باد بیاید و برود ... بی خبر از دلتنگی هایم .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:45 توسط نگار سر مست| |

کاش ای دوست تو میدانستی ٬

سفره ی من خالیست

از محبت ٬ از عشق

و در این خانه ی سرد 

پشت این پنجره ها

دل من زندانیست ...

و نگاهم هر روز

روی دیوار بلندی که میان من و توست

می شمارد با خود

روزهایی را که بی تو سر کرد صبور

بی تو پژمرد در این تنهایی

 

امروز چه روز نحسی بود واسم . اصلا روز من نبود . از همون اول صبح بد آوردم .

امروز هم به تاریخ روز های فراموش ناشدنی ام پیوست . این سومین باره از سال گذشته که این روز رو تجربه میکنم .

وای دارم آتیش میگیرم / دیگه از غصه و غم

وای اگه برگرده پیشم ...

 

پ ن : تنهایی انتخابم بود

صداقت تو درگیرم کرد

تنها تر شدم ...

پ ن ۲ : حسی در دلم جاماند

           تا ابد بدون حرکت

          خاموش اما پر خروش

           نفرتی ابدی

           از هرچه احساس پاک ...

 

 

          

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:18 توسط نگار سر مست| |

 

کاش میشد با گذر زمان همه از هم بگذرند ، آدم ها ، خرچنگ ها ،قورباغه ها  همه از هم ... اما ، نه ... اینجا که من ایستاده ام پر از گناهان نابخشودنیست ... پر از سکوت های دلگیر ، پر از نگاه های به آتش کشیده شده .

گاهی با خودم فکر میکنم بخشش چه رنگی ست ؟ اما مگر کسی او را دیده ؟ چونانکه که خدا را !

هر روز می نشینم ودمی ، دقیقه ای ، فکر میکنم ... فکر ... فکر... .

دیگر کسی نمیتواند در گذرد و اگر چنین کسی یافت شد به حتم تمام آنچه بوده را عوض کرده تا به این ایمان رسیده . باید ایمان بیاوریم ... ایمانی از سر ایمان ، نه عادت ... .

اما چه حیف که انسان هرچه ایمان داشت پای آب و نان گم شد ...

گذشتن را نیافتم اما الان دلم برای چیز دیگری تنگ است ... دلم برای دلتنگی تنگ است  ... دلم لک زده برای لحظه ای که می نشینم  و به حال بشر های های گریه می کنم ، به حال تمام بغض های فروخرده ای که همچون کلافی نخ در دستان گربه ای ست شیطان شاید مثل من !

پر و خالی ام از دردی که نگفته و حالا هم ... نه . شاید زمان بتواند همه چیز را حل کند  در خود، و برای همیشه با خود ببرد به آنجا که رنگ های صورتی و آبی زیاد دارد و مشکی ، نه .

پس باید فکری به حال زمان کرد ...

 

پ ن : به درازای حماقت بشر خمیازه ای ک ... ش ... د ... ا... ر .. م .

پ ن 2 : الیس میگوید:" کاش به زمانی بر گزدم که تنها غم زندگی ام شکستن  نوک مدادم بود" امامن میگویم : " چه حیف که هیچگاه چینین روزگارانی را نزیسته ام و هیشه دغدغه هایم بزرگتر از آنچه هستم است ."

 پ ن ۳ : هرکی متوجه شد محتوای این پست چیه به خودم هم خبر بده آخه من سر درنمیارم از نوشته های خودم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:34 توسط نگار سر مست| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت